اریایی::شبي دل بود و دلدار خردمند که با بانگ بنان و نام ايران دوچشمم شدزشور عشق گريان چو دلبر شور اشک شوق را ديد به شيريني ز من مستانه پرسيد بگو جانا که مفهوم وطن چيست که بي مهرش دلي گر هست دل نيست به زير پرچم ايران نشستيم ودر را جز به روي عشق بستيم به يمن عشق در ناب سفتيم ودر وصف وطن اينگونه گفتيم وطن يعني درختي ريشه در خاک اصيل و سالم و پر بهره و پاک وطن خاکي سراسر افتخار است که ازجمشيد واز کي يادگار است وطن يعني سرود پاک بودن نگهبان تمام خاک بودن وطن يعني نژاد آريايي نجابت مهرورزي باصفايي وطن خاک اشو زرتشت که دل را مي برد تا اوج خورشيد وطن يعني اوستا خواندن دل به آيين اهورا ماندن دل وطن تير و کمان آرش ماست سياوش هاي غرق آتش ماست وطن نقش و نگار تخت جمشيد شکوه روزگار تخت جمشيد وطن منشور آزادي کوروش شکوه جوشش خون سياوش وطن يعني خزر صياد جنگل خليج فارس رقص نور مشعل کنون اي هم وطن اي جان جانان بيا با ما بگو پاينده ايران بيا با ما بگو پاينده ايران بيا با ما بگو پاينده ايران
آخرین نوشته در TAKP30
لوگوی وبلاگ
كد لوگوي ما :
کدهای شما
سلام امیدوارم که حال همه شما دوستان عزیزم خوب باشه.یک سری عکسهای جدید.و اهنگهای جدید برای دانلود. برای شما اماده کردم که امیدوارم مورد استفادتون قرار بگیره. منتظر نظرات شما دوستان عزیز برای بهتر شدن این وبلاگ هستم. موفق و شاد باشید(صامد)*******
بنيامين و ايراني كه مثل اون نداره اگر بگوييم كمتر كسي است كه اكنون اسم (بنيامين) را بشنود و بي اختيار با خود زمزمه نكند كه (دنيا ديگه مثه تو نداره) خلاف نگفتهايم. حتي آنهايي كه موسيقي به اصطلاح فاخر را ارج مينهند، نيز با بنيامين بهادري همان جوان دهه 60، آشنايند؛ به فرض مثال زماني كه از غوغا كردن آلبوم (بيداد) ساخته (پرويز مشكاتيان) با (اردوان كامكار) سخن ميگوييم همه در آن در دوره از آلبوم بيداد ميگفتند الان هم همه از بنيامين ميگويند! اين جوان كه الان ديگر براي خود سوپر استاري شده است و آهنگهايش، بعد از يكسال غير مجاز بودن و پنج ماه روند مجاز، هنوز به گوش ميرسد و هماورد ميطلبد و به طعنه به رقيبان ميگويد: آره من ماهم ولي تو اومدي آسمونت را اشتباهي.......
مي دانيم اين روند براي بازار مكاره موسيقي پاپ ايران جاي بسي تعجب دارد و از علل جامعه شناختي، هنري و آسيب شناسانه آن نميتوان به راحتي گذشت! باور پذيري اين اتفاق كه بنيامين با قطعه(دنيا مثه تو نداره) توانست دل بسياري از مخاطبان را بربايد و آلبومش به صورت مجاز بيش از يك ميليون تيراژ داشته باشد كمي سخت است، اما اين اتقاق افتاده است و اميد ميرود اين اتفاق تكرار نشود...
از خودكفايي در حوزه فرهنگ خبري نيست
انتشار آلبوم (85) مانند توپي بود كه به يك باره منفجر شد؛ آن هم در شرايطي كه همه روند گرفتن مجوز را به هشت خوان رستم تعبير ميكردند؛البته محسن رجب پور تهيهكننده اين آلبوم در مصاحبهاي كه همزمان با انتشار آلبوم بود، از وزارت فرهنگ ارشاد اظهار خرسندي ميكند و مشكل موسيقيدانها را از نبود سالن براي كنسرت ميداند و نه مجوز! محسن رجب پور ميگويد: (در تمام كشورهاي توسعه يافته گرفتن مجوز كنسرت بر عهده سازمان شهرداري است. اما در كشورهاي در حال توسعهاي چون ما، اين كار به عهده وزارت ارشاد است.) رجب پورمي افزايد: (هنرمنداني كه سابقه محتوايي و اخلاقي آنها به وزارت ارشاد ثابت شده است براي گرفتن مجوز مشكلي ندارند، اما مشكل مهم ما نبود سالن و مكان براي اجراي كنسرت است كه شهرداري عهدهدار آن است)! اين تهيهكننده، پروسه گرفتن كارهاي موسيقي را در دولت جديد طولاني ميداند و اما اين پروسه را ناشي از ناآگاهي هنرمندان ميداند نه دولت!وي ميگويد: (طبعا هر دولتي با انجام يكسري تغيير و تحول جايگزين دولت قبلي ميشود؛ اين در صورتي است كه هنوز هنرمندان ما خودشان را با تغييرات فضاي جديدوفق ندادهاند.) رجب پور كه 15 سال در عرصه توليد موسيقي پاپ كار ميكند، تصريح ميكند: (ما تنها مملكتي هستيم كه در عرصه موسيقي توسط همزبان و همجنس خودمان در آن سوي آبها، چه بخواهيم و چه نخواهيم، تغذيه ميشويم؛ اين در حالي است كه تنها موردي كه اغلب اين موسيقيها ندارند به مقوله (هويت) بر ميگردد.) وي در ادامه صحبتهاي خود، اويل انقلاب را يادآوري ميكند و ميگويد: (نبايد ازياد برد كه جامعه ما در بيشتر عرصهها به خودكفايي رسيده است. ديگر خبري ازصفهاي طولاني مرغ، گوشت، تيرآهن و... نيست. اما نبايد فراموش كرد كه در زمينه فرهنگ نه تنها پيشرفت نكرده بلكه پسرفت هم كردهايم)! رجب پور هجوم به جشنواره فرهنگي يا حتي ورزشگاهها را از پسرفت فرهنگي ميداند و خاطرنشان ميكند: (اگر در عرصه فرهنگ پيشرفت كرده بوديم نشانهاي از هجوم جوانها براي يك جشنواره يا كنسرت مشاهده نميكرديم و مجبور نبوديم 100 هزار نفر را در يك سالن 30 هزار نفري جاي بدهيم. يا اينكه بعد از يك مسابقه فوتبال شاهد آسيب رساندن به اتوبوسهاي شركت واحد باشيم)!
چه شد كه بنيامين همهگير شد
عميقتر نگاه كنيم و ببينيم چرا بنيامين اينگونه نقل هر محفل شد. -1 ابتدا به سراغ اسم آلبوم برويم با عنوان(85) كه تاكنون از اين اسامي استفاده نشده بود. -2 با نشاط بودن و استفاده از ريتمهاي تند و دلنشين از ديگر مواردي است كه به اين اثر موسيقيايي تنوعي خاص بخشيده است. در اين اثر، بنيامين حرف دل اغلب جوانهاي امروزي را مطرح ميكند، يعني جواني كه امروز در مرز بي هويتي به سر ميبرد.اين قشر از يك طرف نسل قبلي خود يعني پدر و مادرهايش را ميبيند كه دركنارهمان زندگي سنتي و شرقي احساس آرامش ميكند و از طرف ديگر خودش را ميبيند كه در اين سن دو راه بيشتر ندارد؛يا بايد به آينده فكر كند و يا نه!در اين مسير هم دنبال يك معشوقه ميگردد.اما ناباورانه به اين نتيجه ميرسد كه در اين راه پر سنگلاخ و بي آب و علف ياري اندر كس نميبيند،ياران را چه شد؟ بنيامين از بي وفايي ميگويد و لحظات سختي كه نياز به همدم دارد و با سوز ميگويد: (برگرد.) لحظات سخت است و تمام وسايل اتاق به گفته مرحوم فريدون مشيري (همه تن چشم شدم،خيره به دنبال تو گشتم.) ميخواند: (ساعت، ديوار، چشمات، قلبم، نميياي، نميياي/ آلبوم، گريه، نامه، عاشق، نميخواي، نمي ياي/ من درد، تو سرد/ برگرد، برگرد...) -3 بنيامين برخلاف بعضي از خوانندههاي ديگر به اشعار مثبت علاقه دارد. ميگويد: (من به اين اعتقاد ندارم كه بايد معشوق رفته را كوبيد و بهش فحش داد تا مردم خوششان بيايد، چون اغلب آدمها عشق شكست خورده دارند. اما نگاه ما متفاوت است. راستش رسيدن يا نرسيدن ديگر مهم نيست كه رويش تاكيد كنيم. من چند تا از اين ترانهها را شنيدم و حالم بد شد. ما با معشوقمان دعوا نداريم. اگر با يكي مشكل داري و از او ناراحتي، بايد بگذاري بروي ديگر)! -4 استفاده از صداي واقعي نه صداي تقليدي، شايد يكي از مولفههاي اساسي درصداي جواني است كه نيامده به بازار، موسيقي پاپ را تصاحب كرده است.
-5 تصويري بودن ترانههاي آلبوم (85) از ديگر موفقيتهايي است كه زندگي روز مره را بدون ابتذال مطرح ميكند.وي به تصوير ميكشد: (يه عاشق بي قايق،تو دريا/ چشما شو ميبنده، تو رويا/ من عاشق، بيقايق، تو دريا ميميرم/ چشمامو ميبندم، بيرويا ميميرم / ميرم و ميميرم، آسوده ميشم از عشق/ ميرم و ميميرم...) بهادري با اينكه خود ترانه ميگويد اما براي آلبومش از اشعار فريد احمدي استفاده كرده است؛ چرا كه معتقد است: (ترانهسرايي تمركز زيادي ميخواهد در حالي كه خيلي از كساني كه اين كار را انجام ميدهند، خيلي راحت و ساده از كنارش ميگذرند.) -6 و مهمتر از همه داشتن يك تهيهكننده آيندهنگر با پيشبيني دقيق يعني محسن رجب پور؛ هماني كه روزگاري گروه (آريان) را تشكيل داد اما در دو سال اخير تب گرمي از اين گروه نميبينيم. اين در حالي است كه رجب پور اين مباحث را رد ميكند و ميگويد: (سال گذشته ما بزرگترين مجموعه كنسرتي را كه قبل و بعد از انقلاب در ايران تدارك ديده شد ترتيب داديم، اما متاسفانه بنا به دلايلي كه هنوز براي ما واضح نيست، اين كنسرت لغو شد و ما سي ميليون تومان ضرر كرديم. به جز ضرر مالي، اعضاي آريان هم سرخورده شدند. همزمان دولت عوض شد و تجربه بزرگترها هم ميگويد كه در هنگام تغيير و تحولات سياسي هر كس خودي نشان بدهد، گوشت قرباني است. من نخواستم آريان گوشت قرباني شود. به همين دليل كار نكردم اما فعاليتهاي زيادي داشتيم و آريان با مجوز خصوصي براي ارگانهاي مختلف برنامه اجرا ميكرد. امسال هم خبرهاي بيشتري از آريان خواهيد شنيد.) اين تهيهكننده كه سياست هنري و درايت آن غيرقابل انكار است، زماني كه آلبوم(85) بيرون آمد از روند آن خوشحال بود و گفت: (همان روزهايي كه اين آلبوم منتشر شد، چند كار شاخص لسآنجلسي هم بيرون آمد و ما افتخار ميكنيم كاري توليد كرديم كه از نظر سطح كيفيت از موسيقي لسآنجلسي بهتر است. ما ميدانيم كه هيچوقت نبايد به سمت ابتذال برويم اما نشاط و شادابي را هم نبايد از جوانان بگيريم. چرا كه نميتوانيم با آنها به زبان سي سال پيش صحبت كنيم.)
بنيامين قرار بود آهنگساز باشد
بنيامين قرار بود آهنگساز بماند. او كار آهنگسازي را بيشتر از خوانندگي دوست دارد؛ چرا كه به گفته بهادري آهنگسازي امنيت كاري بيشتري دارد. (وقتي شما آهنگساز هستيد كارتان ضمانت دارد و ديوارههاي دفاعي بيشتري را در اطرافتان داريد ولي وقتي خواننده ميشويد بسياري از اين ديوارههاي دفاعي را از دست ميدهيد.) او ادامه ميدهد: (وقتي آهنگسازي ميكنيد فرصت انتخاب و فضاي ذهني و كاري بيشتري را در اختيار داريد و ميتوانيد خوانندگان و صداهاي مورد علاقه و در بعضي وقتها مطرح و تاثيرگذار را به جامعه موسيقي معرفي كنيد؛ ضمن اينكه اگر درخوانندگي موفق شويد دچار استرس زيادي ميشويد و اگر موفق نشويد، سرخورده و خسته و در هر دو صورت ضرر ميكنيد.) اومي گويد: (براي خواننده شدنم كمي زود بود. به هر حال اتفاقي است كه نا خواسته افتاد و چند كارمن كه غيرمجاز پخش شد، باعث شد به خودم پيشنهاد خوانندگي مجموعه آن ترانهها را بدهند. من آن كارها را براي خودم نساخته بودم و قرار بود خوانندههاي اصلي از روي آهنگهايي كه من به صورت ماكت خوانده بودم بخوانند ولي وقتي كه كار به آن صورت بيرون آمد و با استقبال مردم روبه رو شد، شركتهاي تهيهكننده و بعضي از دوستان پيشنهاد كردند كه خودم آنها را بخوانم.) به هر حال اين خواننده جوان كه اكنون خود را از همطرازانش يك سر و گردن بالاتر ميداند، براي ادعاي خود دليل هم دارد. رجبپور توضيح ميدهد: (بعضيها خواسته و دانسته كارشان را ميدهند بيرون كه ببينند معروف ميشوند يا نه، ولي بنيامين قبل از آنكه اين كار را بكند، كارهايي در بازار داشته؛ كارهاي كودك يا با تلويزيون؛ (چرا و چيه)، چند كار منتشر شده و چندين كار ديگر دارد كه هنوز منتشر نشدهاند، اما شروع توليدشان به سالها قبل بر ميگردد.)
چطور بنيامين خواننده ميشود
رجب پور در اين باره ميگويد: (داستان خواننده شدنش اين است كه بنيامين قطعهاي را ساخته و طبق روال قرار بوده چند نفر روي آن بخوانند. اين كار به صورت ماكت توسط خودش خوانده شده و قرار نبوده پخش شود، اما هر كس خواند ديديم باز صداي خودش بهتر است و نهايتا به اين نتيجه رسيديم خود بنيامين هم خوشصداست)! بله! بنيامين به مانند شادمهرعقيلي قرار نبود، خواننده شود.)
بنيامين و نوحههاي مذهبي
بنيامين قبل از اينكه در اين شكل و شمايل در آيد، نوحه خوان بود.هنوز ميشنويم كه نوجوانان در مراسم عزاداري زمزمه ميكنند كه (بوي سيب و حرم حبيب) و...هر چند بنيامين اوايل منتشر شدن آلبوم (85) اين صحبتها را تكذيب و رد كرده بود. اما بعدها تهيهكنندهاش تصريح ميكند: (بنيامين بهادري شاعر و آهنگساز است و آهنگسازي آن كار را كرده بود و فريد احمدي هم شعرش را گفته بود، بنيامين ماكت اين كار را كه با نام (ماه مهربان) منتشر شد، در استوديوي ناشر خواند و آن مجموعه براي تمرين به خواننده سپرده شد. شركت، اين كار را ضبط كرد و به ارشاد فرستاد اما ارشاد به صداي كار ايراد گرفت و آن را رد كرد اما بعد از چند ماه به دليلي غيرمعلوم اين اثر با صداي بنيامين منتشر شد.)و بعدها خود بهادري ميگويد: (من آهنگهاي مذهبي را سال 82 ساختم. هيچ وقت هم مجوز نگرفت. بعد دوتاش اومد بيرون و بعد ظاهرا بقيهاش آمد بيرون. اين كار عاشقانه هم همين طور بود. يعني من خودم قصد خوندن نداشتم. من فقط آهنگساز اين قطعات بودم، اما كار كه لو ميرود، گل ميكند.)
دنيا مثل تو داره يا نداره؟
حال در پايان اين گزارش برگرديم به چگونگي ساخت قطعه(دنيا مثه تو نداره.) خودش ميگويد: (قطعات را معمولا با گيتار ميسازم، ولي (دنيا ديگه...) توي سكوت ساخته شد. يعني اصلا نميشد سر و صدا به پا كنم چون سر كلاس درس بودم. حالا اگر بگويم كدام كلاس بود، هر درسي با آن استاد بردارم من را مياندازد! خلاصه سر كلاسي بودم سه ساعته كه بايد مينشستم و استاد حتي براي قرص خوردن هم نميگذاشت بيرون برويم. يك پيرمرد عبوس خشك و...)
جشن تولد مرگ! مرگ پايان زندگي نيست. حداقل يكتاپرستان از پيامبران الهي آموختند كه مرگ سرآغاز يك زندگي جاودانه و چون تولدي دوباره است. پس چرا ما از مرگ هراس داريم؟ عزراييل فرشتهاي است از فرشتگان الهي، چون جبرييل و ميكاييل و هر يك را وظيفهاي مقرر شده از سوي خداوند خالق هستي.
ضربالمثلي است كه ميگويد: بيش از طول عمر، عمق آن اهميت دارد. خوب مردن و به سراي خاموشان سفر كردن، سعادتي است كه نصيب هر انساني نميشود. انسانهاي خوشبخت آنهايي هستند كه مرگشان جمع كثيري را گريان ميكند و براي آمرزش ايشان، بسياري خدا را مخاطب خود قرار ميدهند و خداوند كه رحمان و رحيم است و هيچ لذتي براي او از بخشش و عفو بندگانش مطلوبتر و جذابتر نيست. پس خوشا به حال آنها كه پس از مرگشان انسانهاي بسياري هستند كه براي ايشان فاتحهاي بخوانند و طلب آمرزش كنند. راستي چه بسيار از دوستان، آشنايان و همكاراني كه ميشناختيمشان و اكنون ديگر در بين ما نيستند. قبل از ادامه اين مطلب بد نيست براي همه بزرگترها و چشمانتظاراني كه دستانشان از دنيا كوتاه است، فاتحهاي بخوانيم. به نام خداوند بخشنده مهربان. خداوند رحمان و رحيم. ستايش مخصوص خداوندي است كه پروردگار جهانيان است. خداوندي كه بخشنده و بخشايشگر است... خداوندي كه مالك روز جزاست. پروردگارا، تنها تو را ميپرستيم و تنها از تو ياري ميجوييم. ما را به راه راست هدايت كن. كساني كه آنان را مشمول نعمت خود ساختي، نه كساني كه بر آنان غضب كردهاي و نه گمراهان... به نام خداوند بخشنده مهربان بگو: خداوند، يكتا و يگانه است.خداوندي است كه همه نيازمندان قصد او ميكنند. هرگز نزاد و زاده نشده. براي او هيچ گاه شبيه و مانندي نبوده است. و اما هدهد، روياي شيرين دريا، كه از دره پر گل ايران سر برآورد و پروازكنان تا اوج خاطرات تلخ و شيرين جعبه جادو پرواز كرد. انگار زود به اوج رسيد و دوست داشت هميشه در اوج بماند. <نرگس>، راوي دردهاي خانوادههاي زجر كشيده و قصهگوي اين شبهاي گرم تابستاني ايرانيان. وه! چه زود اين هدهد شيرين سخن پرواز كرد و شايد اين نقش آخر يعني جشن تولد مرگ، برازندهترين نقش او بود. شايد شما هم با من هم عقيده باشيد كه از ظاهر و باطن آدمها نميتوان، بهشت و جهنم آنها را تشخيص داد. چه بسيار مدعيان بيخبر و چه بسيار بيخبران عامل به عمل! خلاصه هر چه كه باشد خداوند بنده محبوب بندگانش را در آتش نميسوزاند و هنر زمينهاي است براي تحول آفريني در انسان، تغيير، يك گام به پيش برداشتن و پي بردن به اسرار هستي. از آنجا كه خدا زيباست و زيباييها را دوست دارد، اشرف مخلوقاتش نيز به هنر و هنرمند عشق ميورزد. نوشتن از پوپك گلدره براي شماره سالگرد انتشار و جشن تولد هشت سالگي يك مجله شايد كمي عجيب باشد. اما مگر مادر پوپك در مراسم در آغوش خاكسپاري او، به جاي لباس سياه، سپيد نپوشيده بود؟ مگر مرگ در باور ما سرآغاز زندگي و جشن تولد زندگي جاودانه نيست؟ ميگويند در مالزي يكي از زيباترين و هيجانانگيزترين مكانها براي بازديد توريستها، وادي خاموشان و سراي ابدي انسانهاست. راستي چرا اينقدر قبرستانهاي ما معمولي و عادي است؟ چرا تا زنده هستيم حداقل يك درخت در سراي ابديمان نميكاريم؟ چرا؟ شايد به اين خاطر كه اصولا به مرگ فكر نميكنيم. به واقعيتي كه از رگ گردن به ما نزديكتر و اگر انسان درستكاري باشيم از عسل شيرينتر است. در هر صورت شايد انتخاب اين سوژه براي سالگرد و نوشتن اين چند سطر به مذاق بعضي از خوانندگانمان خوش نيايد، كه اگر اين طور است به بزرگواري خود ببخشيد، اما باور ما اين است كه مرگ هم بخشي از زندگي است؛ شتري كه در هر خانهاي، خواهد نشست. دير و زود دارد، اما سوخت و سوز ندارد. پس بياييد براي خودمان دعا كنيم، به گونهاي زندگي نماييم كه تا هستيم قدر يكديگر را دانسته و پس از آغاز سفر آخرت نيز، طلب آمرزش بندگان صالح خدا را بدرقه را همان داشته باشيم و اين چند صفحه را از طرف خودمان و همه علاقهمندان به هنر و هنرمند تقديم ميكنيم به خانواده سبز<پوپك گلدره> به مناسب جشن تولد خانواده سبز و پوپك، چرا كه هر دو در مرداد ماه متولد شدند! تا بعد - سردبير
زماني كه <دنياي شيرين دريا> را از جعبه جادويي ميديديم، تصورمان بر اين بود كه بازيگر اين نقش يك دختر شمالي است. چند سال بعد كه فيلم سينمايي <موج مرده> را ديديم، باز هم تصورمان بر اين بود دختري كه نقش اصلي زن اين فيلم را ايفا ميكند، دختري است از اهالي جنوب... اما آن دختر باهوش و بااستعداد در عرصه هنر، دختري از اهالي
پايتخت بود؛ دختري كه رتبه 54 كنكور دانشگاه سراسري را از آن خود كرده بود. <پوپك گلدره...> بازيگري كه حال در بين ما نيست و جامعه هنري كشور را از استعدادهاي خود محروم كرده است. او چگونه رشد كرده بود؟ او در كجا به دنيا آمد؟ تحصيلات او از كجا آغاز و به كجا ختم شد؟ به بازيگري از كجا رو آورد؟ روز حادثه كجا بود؟ و دهها پرسش ديگر... از طرفي زماني كه مجله <خانواده سبز> به سال هشتم خود رسيد، دلمان ميخواست با كسي به گفتگو بنشينيم كه براي خوانندگانمان جذابيت داشته باشد. <خانواده سبز> مردادماه متولد شد، درست مثل <پوپك> كه در چنين ماهي به دنيا آمد؛ خانواده سبز هشت ساله شد، درست مثل <پوپك> كه در <هشتم> مردادماه به دنيا آمد. مردم هر شب او را با نرگس در خانههاي خود ميبينند، اما او حالا ديگر در خانهاش نيست. خودش ميگفت: <مرگ، پايان زندگي نيست.>او راست ميگفت: مرگ پايان زندگي نيست، اگر پايان زندگي بود، حالا از او نمينوشتيم و به ياد او نبوديم. دلمان ميخواست دينمان را به او ادا كنيم. هنرمندي كه براي هنر ايران زحمت كشيد و چه بهانهاي بهتر از اينكه تولد او را جشن ميگرفتيم، تولد او در هشتم مردادماه را... _ _ _ در يكي از كوچه پس كوچههاي ميدان هروي تهران در يك مجتمع مسكوني، زنگ واحد 303 را ميفشاريم. از پلههاي مجتمع بالا ميرويم، به طبقه سوم ميرسيم، با خود ميگوييم، به احتمال زياد، وقتي كه در گشوده شود با خانهاي بزرگ در منطقه شمال شرقي تهران، بر ميخوريم؛ در كه باز ميشود، خانهاي كوچك و به دور از تجملات مقابلمان است؛ (رها) نوه پنج ساله خانواده به ما سلام ميگويد و سپس <بهار>، خواهر بزرگتر پوپك؛ مادر باز هم با پيراهن سفيد، به ما خوشامد ميگويد و در پايان پدر خانواده، <محمدرضا گلدره> در چهرهاش كاملا نمايان است كه به اين راحتيها نميتواند، غم از دست دادن دختر را از ياد ببرد. او تهتغاري بابا بود و مونس او... زماني كه دختر بزرگ خانواده به خارج از كشور رفته بود، همه چيز پدر و مادر، پوپك بود، اما <پوپك> هم اين پدر و مادر را تنها گذاشت. مقصر او نيست، بلكه سرنوشت اين گونه رقم خورد. به قول پدر كه ميگويد: <پرواز او، پرواز بزرگي بود> و سپس ميخواند: هرگز نميرد آن كه دلش زنده شد به عشق ثبت است بر جريده عالم دوام ما پدر مرد باسوادي است، با صداي بسيار رسا كه ما را به ياد دوبلورهاي تلويزيون مياندازد، بسيار خوش صحبت و واژهها را با نظم خاصي از دهان خارج ميكند. در كجا به دنيا آمديد: سوم شهريورماه سال 1320، در همان روزي كه متفقين به ايران حمله كردند، در ميدان راهآهن به دنيا آمدم؛ در يك خانه قديمي كه تنها سيمهاي خاردار خانه ما را از راهآهن جدا ميكرد. من فرزند ششم خانواده و كوچكترين پسر بودم. پدرم يكي از متخصصين سراجي بود. او رييس صنف سراجان و طرحهاي جديدي از كيف و كفش را در همان زمان توليد ميكرد، اما از آنجا كه حافظ منافع كارگران بود، هيچگاه سرمايهاي جمع نكرد؛ او مردي عارف بود. در خيابان نادري، روبهروي هتل نادري مغازهاي داشت و من از شش، هفت سالگي در آنجا كار ميكردم. او بيشتر ثروت خود را وقف عرفان كرد. او ارادت خاصي به <مولانا> داشت. پدر ميخواست درس بخوانم، اما من علاقهاي شديد به ورزش و موسيقي داشتم. در باشگاه تهران جوان، در رشته كشتي و پرورشاندام فعاليت ميكردم. 14، 15 سالم كه شد رو به موسيقي آوردم. عاشق ساز ويولن بودم و زيرنظر اساتيد آن زمان مشغول آموزش شدم.همچنين دو سال زيرنظر وزارت بهداري، در رشته علوم آزمايشگاهي دورههايي گذراندم و به عنوان كارشناس آن وزارتخانه انتخاب شدم. در امور سل انتخاب شدم و به همين خاطر داوطلبانه يك سال به استان اصفهان و چهارمحال و بختياري رفتم، تا آنجا كمك حال مردم باشم، اما به خاطر لذت از كمك كردن به مردمان آن ديار، يك سال به هفت سال ماندن در آنجا منجر شد. سرانجام در سال 72، پس از گذراندن 33 سال خدمت بازنشسته شدم.
ازدواج پدر و مادر پوپك پدر ميگويد: مادر پوپك از دوستان تحصيلي خواهرم بود. به خانه ما رفت و آمد زيادي ميكرد، از آنجا كه به مولانا علاقه
زيادي داشت، پدر هم علاقهاي شديد به او پيدا كرده بود. من در مردادماه سال 1342 به خواستگاري همسرم رفتم و در سال 43 ازدواج كرديم. دختر اولم <بهار> در سال 1346 به دنيا آمد و پوپك هم در هشتم مردادماه سال 1350 به دنيا آمد... مادر ميگويد: پوپك ساعت هشت صبح روز جمعه، هشتم مردادماه در بيمارستان پاسارگاد تهران به دنيا آمد. آن زمان نميدانستم بچه پسر يا دختر است. بگذاريد يك خاطره در مورد نام <پوپك> بگويم. در سال آخر دبيرستان تحصيل ميكردم كه دبير ادبياتمان در رابطه با منطقالطير، در حال صحبت بود، او ميگفت: هدهد راهبر مرغان بود كه نام ديگرش شانه بهسر و پوپك است و پوپك هم به معناي دوشيزه بودن است. همان زمان به خودم گفتم اگر فرزندي داشته باشم، نام او را <پوپك> ميگذارم. زماني كه دختر اولم به دنيا آمد و همسرم علاقه شديدي به نام <بهار> داشت، از طرفي <بهار> هم در فصل بهار به دنيا آمد، از اين رو او را به اين نام صدا كرديم، اما زماني كه دختر دومم به دنيا آمد، اين بار نوبت من بود كه برروي او نام بگذارم و آرزوي من برآورده شد.طي هشت ماهي كه پوپك در بيمارستان بستري بود، خيلي از آشنايان ميگفتند كه پوپك مانند يك كتاب است كه ما خيلي چيزها از او ياد گرفتيم و اين امر با مرور در زندگي او برايمان رخ داد. من هرگاه طي اين مدت بالاي سرش ميرفتم، به او ميگفتم <پوپك>، تو معني نامت را پيدا كردي و هدهدي كه داري راهبري ميكني. من بيشتر مواقع او را <هدهد> صدا ميكردم و او هم، هرگاه كه نامه مينوشت، با امضاي <هدهد> بود.مادر به عكس قاب گرفته دخترش در كنج اتاق نگاه ميكند و ميخواند:
آرزويم بودي و دادي مرا عشق و اميد هدهدم گشتي و بر ملك صبا دادي نويد و در ادامه ميگويد: زماني كه اشتباهي ميكرد و از دست او عصباني بودم برايش ميخواندم: < مرجبا اي هدهد هادي شده> و او هم ميگفت: مامان چه كار اشتباهي كردم كه دوباره اين شعر را برايم ميخواني... مادر ميگويد: <مرگ پايان زندگي نيست>، ماموريت پوپك در اين دنيا تمام شده، خدا خواسته كه او برود و من در حال حاضر تنها <دلتنگ> پوپكم هستم.مادر پوپك، زني عارف است، هر هفته كلاسهاي مولانا را بر پا ميكند. منطقالطير تدريس ميكند، عاشق كلام قرآن است و عرفان مولانا را به طور كامل شرح ميدهد. شايد به همين دليل باشد كه ميگويد: <هيچ جايي نوشته نشده است كه انسان نيست و فنا ميشود، اگر به كلام دين خودمان هم توجه كنيم ميبينيم كه ميگويد: <اناا... و انااليه راجعون...>من راضي به رضاي خداوند هستم، اما صبر به من بده كه اين دوري را تحمل كنم. _ _ _ اگر يادتان باشد، در فيلمها و تصاويري كه از مراسم خاكسپاري پوپك پخش شد، مادر پوپك، هيچگاه پيراهن مشكي نميپوشيد، چرا؟
ميگويد: پوپك هيچگاه دوست نداشت كه من پيراهن مشكي بپوشم، او حساسيت شديدي به اين رنگ داشت. شايد بر ميگردد به اين اتفاق كه پوپك 15 روزه بود كه پدرم درگذشت و من تا چند سال پيراهن مشكي به تن ميكردم. شب اولي كه پوپك فوت كرد، به سوي كمد لباسهايم رفتم، دست من به سوي لباس مشكي رفت، ناگهان صداي پوپك را مثل سابق شنيدم كه گفت: <ماماني، مشكي...> به خودم گفتم كه معتقد نيستم كه <پوپك> از پيش ما رفته و در آن وضعيت من بايد به اطرافيان روحيه بدهم؛ از اين رو تصميم گرفتم، كه سفيد بپوشم. سفيد رنگ روشني و رنگ نور است. به پوپك گفتم <من سفيد ميپوشم تا تو خوشحال باشي.> _ _ _ شخصيت او چگونه شكل گرفت؛ مادر ميگويد: <پوپك> از زماني كه راه افتاد يك بچه دوست داشتني و باهوش بود، چيزي كه باعث تعجب من و پدرش شد، اين بود كه پوپك زبان شيوايي داشت و مسايل را خيلي عجيب و باور نكردني با سن كمش به يكديگر ارتباط ميداد؛ در رابطه با تحصيل هم، وضعش اين گونه بود كه دوست نداشت بيست بگيرد، بلكه دلش ميخواست با نمرات خوبي سال تحصيلياش را به پايان ببرد و در كنار آن به تئاتر، موسيقي و همچنين در كنار دوستان بودن، هم برسد.يادم ميآيد كه در دبيرستان <ايران>، چند تئاتر به همراه دوستانش اجرا كرد، كه مورد توجه واقع شد.تحصيلات پوپك در چه مقاطعي بود؟ مادر ميگويد: او در رشته رياضي ديپلم گرفت، اما زماني كه ميخواست براي كنكور ثبتنام كند، به ما گفت: كه ميخواهد در رشته علوم انساني امتحان بدهد، از اين رو، يك روز كتابهاي چهار ساله علوم انساني را تهيه كرد و چند ماه پيش از كنكور رو به مطالعه اين كتابها آورد و بدون اينكه يك ساعت معلم داشته باشد و كلاس برود، خود را چهار ماه در خانه زنداني كرد و در دانشگاه سراسري رتبه 54 را آورد. پوپك ميتوانست رشته حقوق را انتخاب كند، جالب اينكه خواهرش هم پيش از او در كنكور سراسري رتبه 56 را آورد و در حقوق دانشگاه تهران قبول شد. اما پوپك ميگفت به حقوق علاقهاي ندارد، از اين رو در رشته روانشناسي باليني دانشگاه تهران پذيرفته شد و در دانشگاه تهران، پاياننامهاش را در رشته تئاتر درماني نوشت كه سخت مورد توجه قرار گرفت. در همان زمان با اهالي تئاتر آشنا شد و رو به هنر آورد، همان چيزي كه آرزويش بود. من هم هرگاه به پوپك ميگفتم: عزيزم تو روانشناسي خواندي، بهتر نيست ادامه تحصيل بدهي و به درجه دكترا نايل شوي، او ميگفت: <مامان، اتفاقا در هنر بازيگري، روانشناسي نقش موثري دارد.> او چگونه رو به بازيگري آورد؟ او با دوستانش در دانشكده هنر، تئاتر <پل> را بازي كرد. تئاتري هم به نام <زمستان>66 در سال 74 بازي كرد كه پوپك در آن تئاتر جايزه اول را گرفت و از او تقدير شد. آن شب در تالار وحدت، او برايمان مايه افتخار شد. بعد از اين تئاتر، او در سكانسهايي از مجموعه تلويزيوني <سرزمين سبز> بازي كرد كه هيچگاه پخش نشد و نميدانيم كه چرا اين گونه شد؛ سپس در دنياي شيرين دريا بازي كرد، پس از آن در فيلمهاي سينمايي موج مرده، آخر بازي، سيندرلا، مجموعه مرواريد سرخ و سپس نرگس..
ادامه تحصيل در آمريكا مادر پوپك ميگويد: پس از اينكه جايزه سيمرغ بلورين را به خاطر بازي در فيلم سينمايي <موج مرده> از آن خود كرد، او در
سال 80 به آمريكا پيش خواهرش رفت، البته قصدش از رفتن ادامه تحصيل بود؛ خيليها به او گفتند كه حالا زمان مناسبي نيست، تو الان ميتواني به پيشنهادات خوبي فكر كني، اما او عزمش را جزم كرده بود كه پيش خواهرش برود. گويا پس از اينكه رفته بود پشيمان شده و دايما با ما تماس ميگرفت كه نميتواند در آنجا زندگي كند و ميخواهد به ايران بازگردد. من، پدر و خواهرش هم به او ميگفتيم كه حداقل فوقليسانست را بگير و سپس برگرد، كه او گفت: نه من نميتوانم، سپس به بهانه ديدن ما به ايران آمد، چند ماهي بود و دوباره رفت، پس از هشت ماه دوباره به ايران بازگشت و صريحا به ما گفت: كه ميخواهم به بازيگري ادامه بدهم. _ _ _ از مادرش ميپرسيم كه او هيچ وقت در رابطه با مرگ صحبت ميكرد و به طور كلي نظري در مورد مرگ داشت كه ميگويد: بله، او ابتدا از مرگ ميترسيد، اما گويا زماني كه در مجموعهاي در اطراف شاهرود در كوير بازي ميكرد، در بيمارستاني با پيرزني برخورد كرد كه مردن او را به چشم ديد. به من گفته بود، زماني كه پيرزن جان داد، متوجه شد كه چيزي از بدن او جدا شده، چيزي به شكل روح... احساس كردم، لباس او باقي ماند و روح از بدنش جدا شد. روزي هم در قبري خوابيد كه باعث شد ترسش بريزد، به من گفته بود كه مامان از زماني كه در قبر خوابيدم، ديگر از مرگ نميترسم. _ _ _ آيا پدر با بازي پوپك مخالفت ميكرد؟ پدر ميگويد: نه، من سعي ميكردم هميشه به فرزندانم، معنويات را بياموزم. از آنجا كه كارم صبح تا ظهر بود و به دنبال اضافه كاري و ماديات نبودم، وقت بيشتري با دخترانم ميگذراندم. مخالف بازي كردن او نبودم، بلكه موافق درست زندگي كردن آنها بودم؛ شايد به همين خاطر بود كه هيچگاه دخترانم، به ماديات توجه نميكردند. هميشه از او ميپرسيدم كه تعريف درستي از واژه <هنر> در كشورمان بيان كند. پوپك در اين اواخر سعي ميكرد، به اطرافيان خود بيشتر از گذشته كمك كند، او به هيچ عنوان به ماديات توجه نشان نميداد؛ شايد درست نباشد بگويم، اما واقعيت است كه به اشخاصي كه كمك مالي نياز داشتند، دريغ نميكرد و اصلا ماديات براي خودش كاملا بيارزش بود. خوشحالم كه او چنين طرز تفكري داشت و با همين طرز تفكر رشد كرد. من اين نوع زندگي را از پدرم به ارث بردم، خود من در بهترين موقعيت ميتوانستم موسيقي تدريس كنم، حتي بارها به خاطر صدايم از تلويزيون به من پيشنهاد شد، اما من به همان كارهاي آزمايشگاهيام، قانع بودم و دوست داشتم، بيشتر وقتم را با خانواده صرف كنم. شايد به همين علت باشد كه پس از سالها زندگي در تهران يك خانه هفتاد متري دارم و مبلغي ناچيز حقوق بازنشستگي... _ _ _ شنيده بوديم كه پوپك با اتومبيل شخصياش تصادف كرد، اما پدر اين گونه تعريف ميكند. 24 ساعت از پوپك خبري نداشتم، فيلمبرداري در <ازگل> بود. آقايان مقدم و مهام به خاطر اين كه پوپك ده روز مقابل دوربين بود به او 48 ساعت استراحت دادند و پوپك هم در پاسخشان گفته بود: <جانم، ميروم يك سري به دريا ميزنم و ميآيم> با همسر سيروس مقدم تماس گرفتم كه آيا پوپك سر صحنه است، اما او گفت: ما هم از او خبري نداريم و گوشي همراهش خاموش است. او ساعت ده شب در زمان بازگشت به تهران، با يك پيكان سواري در حال بازگشت بود كه راننده پيكان قصد سبقت گرفتن را داشت، از روبهرو هم يك آردي با همين سرعت ميآمد، تصادف شاخ به شاخ صورت گرفت و هفت نفر در همان جا، مردند. اتومبيلها مچاله شده بودند. آنها را سريعا به بيمارستان نور رساندند، اما افاقهاي نكرد. در بين آنان، تنها پوپك و يك آقاي ديگر زنده ماندند. چند بار پس از تصادف با من تماس گرفتند كه اگر ميخواهيد ديه بگيريد، بايد مراحل قانوني سپري شود، از اين روز بايد از راننده شكايت بشود، اما من نه حوصله اين كارها را دارم و نه رانندهاي زنده است كه از او شكايت كنم. آن راننده هم يك پدر هفتاد ساله دارد كه گويا حالا گرفتار اين مسايل شده است.در نور هم، پوپك را با يك آمبولانس فرستاند تهران، اما قسمت اين بود كه او از ما جدا شود، آن هم پس از هشت ماه... گويا خداوند ميخواست صبر ما را امتحان كند. پدر در ادامه از پرستاران به نيكي ياد ميكند و از آنان به عنوان فرشتگان نجات نام ميبرد، اما گلههايي از پزشكان دارد.. كه دوست دارد، در اين باره زياد توضيح ندهد، چون فايدهاي ندارد، <دخترم كه دوباره بر نميگردد.>پدر در ادامه ميگويد: عشق به بازيگري اجازه نداد كه او در آمريكا زندگي كند، من با توجه به استعدادهايي كه از او سراغ داشتم، يقين داشتم كه اگر در آن جا تحصيل ميكرد، با مدرك دكتراي روانشناسي باليني از آنجا باز ميگشت. اما نميدانم چه شد كه او دوباره به ايران بازگشت. پدر در ادامه ميگويد: من هم مثل همسرم دلم براي پوپك تنگ شده است، معتقدم كه پوپك پرواز زيبايي داشت و شايد پرواز زيبا كردن، از زندگي زيبا كردن هم مهمتر باشد. منظورم اين است كه زيبا مردن هم جزو نعمتهاي خداست. در هشت ماهي كه او بستري بود، به چشم ديديم كه مردم چه طور براي او دعا و راز و نياز ميكنند و آرزوي سلامتياش را داشتند. پدر پوپك در پايان از زحمات صدا و سيما و مخارجي كه بابت پوپك متحمل شدند، به ويژه از زحمات آقايان ضرغامي، پورمحمدي و تقدسي قدرداني ميكند كه طي اين مدت كمكرسان او و خانوادهاش بودند.وي ميگويد: طي مدت هشت ماه، سازمان صدا و سيما هفتاد ميليون تومان خرج دخترم كرد...
_ _ _ و سرانجام پوپك گلدره، فرزند دوم محمدرضا گلدره، در شب تولد رسول اكرم(ص)، در 27 فروردينماه 1385 در حالي كه 34 سال و هشت ماه سن داشت، دارفاني را وداع گفت...
همين چند سال پيش، او جايزه بهترين بازيگر زن با بازي در فيلم <موج مرده> را از آن خود كرده بود. با او قرار گفتگو گذاشتم. ابتدا امتناع ميكرد، اما او را مجاب كردم كه با من گفتگو كند. به من گفت: چه ميخواهي بپرسي؟ كجا به دنيا آمدم، كجا تحصيل كردم، نظرم را درباره اين سكانس بگويم و شايد بهترين پرسش اين باشد كه پيام اين فيلم چه بود؟ گفتم: سركار خانم، ما هم مقصر نيستيم، بلكه اذهان عمومي از ما اين چنين پرسشهايي ميخواهند. كمي فكر كرد و گفت: يعني مردم... گفتم: آري. گفت: همه مردم... گفتم: نه، آن قشري كه حداقل مطبوعات را ميخوانند و از طرفداران دنياي سينما هستند. اينها، هم جزوي از مردم هستند. گفت: حالا كه پاي مردم وسط است، پس بپرس... و من پرسيدم و پرسيدم تا اينكه رسيدم به پرسش كليشهاي پاياني، مثل تمام مصاحبهها <حرف پاياني...> دوباره به فكر فرو رفت، مثل پاسخ دادن به ديگر پرسشها، كه با طمانينه به آنان پاسخ ميداد. برخلاف خيلي از هنرمندان، براي طرف مقابل، ارزش قايل بود. ما خبرنگاران زماني كه رو در روي كسي براي گفتگو مينشينيم، متوجه ميشويم كه چه كسي حال و حوصله گفتگو را دارد و چه كسي حال و حوصله ندارد... چه كسي ميخواهد با پاسخهاي تك كلمهاي از شر ما راحت شود و چه كسي با فكر، تعمق و تامل پاسخگوي پرسشهاي ماست و گلدره از اين گروه بود. گروهي كه يا مصاحبه نميكرد و اگر هم حاضر به مصاحبه ميشد براي فرد روبهرو، ارزش قايل ميشد. مثل آن بازيگر زن تازه به دوران رسيدهاي نبود كه شش ماه، ما را امروز و فردا كرد و سرانجام هم گفت: پرسشهايتان را بياوريد، پرسشهايمان كه به پانزده پرسش ميرسيد را برديم و به او سپرديم كه حداقل براي هر پرسش سه، چهار خط مطلب بنويسد... پس از دو ماه از آن روز كه به دنبال پرسشهايمان بوديم، به ما گفت كه برويم از منزلشان در يكي از خيابانهاي فرعي ميرداماد تهران بگيريم.
زماني كه مادر بازيگر مربوطه، كاغذ را دستمان داد، از حالت تعجب داشتم شاخ در ميآوردم؛ پس از شش ماه به دنبال او بودن و دو ماه هم به دنبال پرسشها، براي هر يك از پرسشها، تنها چند كلمه پاسخ داد. از پانزده سوال، شش پرسش عادي را پاسخ نداد؛ به سه سوال ديگر، بلي يا خير گفت و براي شش سوال هم، تنها چند كلمه پاسخ... از مجتمع كه خارج شدم، كاغذ را مچاله و به گوشهاي پرتاب كردم. زير لب به خودم دشنام دادم كه هشت ماه از وقتم را صرف او كردم و روانم را آزار دادم، آخرش هم... وقتي كه او برايت احترام قايل نميشود، آن گاه براي چه بايد عكس او را با ژستهاي مختلف روي جلد بياوري... شايد پاسخ اين باشد، <براي مردم...> اما او براي مردم، براي من و براي تو چه كرد؟ مردم بايد بدانند كه برخي از اهالي اين قشر چگونه رفتار ميكنند... ما براي آنان ميگوييم كه براي مردم از شما گفتگو ميخواهيم و آن گاه آنان هشت ماه، ما را به دنبال خود ميكشانند. زماني كه اين اتفاق در تابستان گذشته كه اگر اشتباه نكنم، مردادماه گذشته بود، افتاد... به ياد حرفهاي <پوپك گلدره> افتادم كه به من در اوج محبوبيت و مشهوريت به خاطر دريافت سيمرغ بلورين از جشنواره فجر گفت: اگر به خاطر مردم است، بپرس و من پرسيدم تا رسيدم به همان پرسش پاياني. <اگر در پايان چيزي دوست داريد، بگوييد، به عبارتي سخن پاياني> و او پس از كمي تامل گفت: <ما انسانها، بايد قدر يكديگر را بدانيم، مرگ به همه ما نزديك است، مرگ در كمين همه ماست، دنيا چند روزي بيشتر نيست، ما در دنياي ديگري هم بايد زندگي را تجربه كنيم، مرگ پايان زندگي نيست، پس با كولهباري از رفتار پسنديده به سوي آن دنيا گام برداريم.> و لحظاتي بعد صحبتهايش عاميانهتر شد: <براي يكديگر كلاس نگذاريم، از غرور فاصله بگيريم، دلهايمان را به يكديگر نزديكتر كنيم، به ماديات زندگي توجه بيجا نشان ندهيم و از گذشتگان عبرت بگيريم، دست پايينتر از خود را بگيريم و به او كمك كنيم كه تنها همين مسايل، نام انسانها را نيك ميكند...> و چه زيبا پوپك آن گفتهها را به زبان آورد، چرا كه خود اين گونه بود و به همين شكل زندگي ميكرد... روحش شاد